تبليغاتX
ژاژ - تا آزادي افتخار برزگريان ! اين كاغــــــذپاره ها
اعتبار علمي ندارند
اما
حقوق محفوظ است

ژاژ - تا آزادي افتخار

كاپشنم را مي پوشم و روي صندلي مي نشينم. بي هدف جيب هايم را مي گردم و با خلالي كه قبلا از يك جايي برداشتم آرام آرام دندان هايم را تميز مي كنم. به گل قالي خيره مي شوم و كودكي را مي بينم كه آن ها را مي شمرد.
- چرا بيداري؟
- سلام مامان، كلاس دارم.
- ديرت نشه، سلام.
- الان مي رم.

***
كلام شيرين مسيح كه مي گويد «منتقدان كلام باشيد چه بسا گمراهي كه به كتاب خدا زيور شده» را مزه مزه مي كنم و كلي كيفم كيفور مي شود و به سوي دادگاه راه مي افتم كه باز تكرار كنم نه به كسي توهين كرده ام و نه كذب گفته ام.

+ به تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 4:37 از امین ریاحی |


مادربزرگ هق هق مي كند. دايي محتضر است. پدربزرگ سه بار دورش مي چرخد. صداي مادر مي آيد، فارسي حرف مي زند، مي فهمم دكتر رسيده.

+ به تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 21:45 از امین ریاحی |


از وقتي پايم به دانشگاه باز شد پاي غيرت هم به وجود من باز شد. تجربه، كتاب، فيلم، موسيقي، انديشه يا هر چه كه بيشتر دوستش مي دارم را در پرده نگه مي دارم و انگار نه انگار كه هست. نمي خواهم، دوست ندارم انديشه اي را كه براي دركش، زيبايي را كه براي ستايشش و كتابي را كه براي يافتنش زحمت كشيدم و حاصل پاره اي از عمرم است به ديگري بدهم و من كه روي تخت نشستم و آن قدر ذوق زده ام كه خودم را خم كرده ام و دستانم در جيب كاپشنم است و چشم هايم برق مي زند او را ببينم كه عشقم را بالا پايين مي كند، ماركش را نگاه كند و اين وسط از چيز بي ربطي هم حرف مي زند.

- نخواستيم آقا جان نخواستيم، زور كه نيست.
- بگو. بائد (ي بايد را ئ تلفظ مي كند و نمي گويم كه مدهوشم مي كني و باز نمي گويم كه هي بگويد بائد بائد بائد و من را به خلسه ببرد).
- نمي گم.
- زود باش (حتما مي داني كه دست به كمر ايستاده است).
- (ابرو بالا مي ندازم فقط)
- گفتم بائد
- يادداشت هاي يك مرجان
- يادداشت هاي يك مرجان چي؟
- وبلاگه.
- بهترينه؟
- نه.
- بهترينو بگو (پايش را آرام به پايم مي زند).
- نمي گم (سكوت مي كنم و مي دانم كه مي داند نبايد بيش از اين اصرار كند).
- از بهترين هاست؟
- آره.

+ به تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 22:34 از امین ریاحی |


         دموكريتوس:                                                                              
قرارداد است كه تلخ را تلخ، شيرين را
شيرين، گرم را گرم و سرد را سرد      
كرده است، اما در حقيقت چيزي جز اتم و فضاي تهي در جهان چيزي نيست. 

ليوسيپوس اهل ملطيه بود و فلسفه علمي و عقلاني وابسته به آن شهر را ادامه داد. وي سخت از پارمنيدس و زنون (زنو) متاثير بود. اطلاعات بسيار كمي از او مانده كه اشاره هاي ارسطو به نقل قول هاي وي از آن جمله است. دموكريتوس (ذيمقراطيس) را از شاگردان يا ياران او در پروراندن نظريه اتمي (اتم در يوناني به معني قسمت ناپذير است (ش 29)) دانسته اند. اين دو بر اين عقيده بودند كه همه چيز از اتم هايي تشكيل شده است كه از لحاظ فيزيكي غيرقابل تقسيم اند، ميان اتم ها فضاي تهي است و آن ها فناناپذيرند، همواره در حركتند و تعدادشان و حتي نوعشان بي نهايت است و اتم هاي كروي كه آتش را تشكيل مي دهند گرمترين اتم ها هستند.
اتميست ها تصادف را به كلي رد مي كردند و معتقد بودند كه همه چيز بر طبق قوانين طبيعي رخ مي دهد. آن ها براي توجيه جهان برخلاف ديگر فلاسفه مفهوم غرض، علت نخستين يا غايت را پيش نكشيدند. به جاي صحبت از مهر و كين و صانع و ... از شرايط طبيعي كه باعث رويدادي شده حرف مي زدند.
در واقع نظريه اتميست ها در پي راه حلي براي آشتي سكون پارمنيدوسي و حركت هراكليتوسي بود. اين نظريه با پيش كشيدن اتم ها به عنوان اجزا لايتغير و فرض وجود خلا به عنوان فضايي براي حركت سعي در توجيه حركت داشت.
دموكريتوس ماترياليست بود. در نظر او روح از اتم ها تشكيل مي شد و تفكر عملي جسماني و نوعي حركت بود. جهان غايتي نداشت و اتم ها تابع قوانين مكانيكي بودند. دموكريتوس به دين عمومي اعتقاد نداشت و بر ضد روح اكساگوراس استدلال مي كرد. در اخلاق شادي را هدف زندگي مي دانست و اعتدال و فرهنگ را بهترين طريق كسب شادي مي دانست. از هر چيز تند و سودايي بيزار بود؛ با رابطه جنسي مخالف بود و زنان را بد مي پنداشت و آن چه را يونانيان دموكراسي مي ناميدند دوست مي داشت.
راسل مي گويد فلاسفه پس از دموكريتوس برخلاف وي و اسلافش در قياس انسان و جهان اهميت بي موردي به نفع انسان قائل شدند. نخست همپاي سوفسطاييان شكاكيت پيش مي آيد و به جاي كسب دانش به مطالعه اين كه ما «چگونه» مي فهميم پرداخته مي شود، همراه سقراط اهميت اخلاق بالا مي رود، افلاطون عالم محسوس را به نفع عالم انتزاعي طرد مي كند و ارسطو اعتقاد به غايت و غرض را به عنوان تصور اساسي علم معرفي مي كند.
از گفته هاي ذيمقراطيس است كه:
- نيروي جسمي شايسته حيوانات باربر است و قدرت اخلاقي و روحي فضيلت انسان است.
- اگر تنها يك برهان (در هندسه) كشف كنم بهتر از آن است كه تخت شاهي ايران را به دست آورم.

+ به تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 4:37 از امین ریاحی |


انكساگوراس (آناكساگوراس، آناكساگرس) اهل ايونيه بود و سنت علمي و عقلاني آن سرزمين را بي باكانه ادامه داد تا حدي كه پس از سي سال سكونت در آتن به دعوت پريكلس به راي مردم آن ديار به نوشيدن جام شوكران محكوم شد و در نهايت بنا به قولي با كمك پريكلس فرار كرد و به قولي ديگر با حكم تبعيد از آتن رفت. عموما اين راي بيخردانه آتنيان را به پاي دشمني تعدادي از سران شهر از جمله كلئون با پريكلس و دوستان وي مي نويسند. از ساختارشكني هاي او مي توان به شكافتن جمجمه بزي تك شاخ كه كاهني آن را نشانه الهي مي دانست و اثبات علمي دليل تك شاخ بودن آن بز نام برد و همچنين به نظريات او در باب شهاب ها و اجرام آسماني كه مردم هنوز آن ها را الهي مي دانستند اشاره كرد. در اين جا بد نيست اشاره اي هم به اين قانون آتنيان مبني بر ممنوعيت تدرس نجوم بشود.
آناكساگوراس از عقل محيطي نام مي برد كه براي جهان همان كاركردي را دارد كه عقل انساني براي انسان. انكساگوراس بر اين عقيده بود كه همه چيز بي نهايت بار قابل تقسيم است و اين كه حتي كوچكترين پاره ماده از هر عنصري مقداري در خود دارد. اشيا آن چيزي به نظر مي آيند كه از آن چيز بيشتر در خود دارند. مثلا برف سفيدي بيشتري دارد و سفيد به نظر مي رسد اما سياهي هم در آن موجود است.
اهميت تاريخي انكساگوراس در آشنا كردن آتنيان با فلسفه و تبيين وجود روح است. او مي گويد روح جوهري است كه در تركيب چيزهاي زنده دخالت دارد و اين چيزها را از ماده مرده متمايز مي سازد و برتري آدمي را نسبت به ساير جانداران كه آن ها هم داراي روح هستند در اين مي داند كه انسان دست دارد و به همين سبب پيشرفت كرده است. در زمينه علم و نجوم انكساگوراس نظريات پشرفته اي را علي الخصوص در بحث مربوط به كسوف و خسوف و انعكاس نور به وسيله ماه ارائه مي كند.

+ به تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 2:32 از امین ریاحی |


پس از ضربات سختي كه پارمنيدس به طبيعت گرايي زد دوباره در اواسط قرن پنجم ق.م اين جريان جان تازه گرفت و با قدرت هر چه تمام تر وارد ميدان شد. اين فيلسوفان در يك راي كه از هر حيث تازگي داشت مشترك بودند و آن اين كه تنها چيزي كه هست تركيبات مختلفي است كه از تعداد كثيري از اجرام صغار كه هر كدام از آن ها غيرمتحرك و داراي خواص پايدار است حاصل مي شود و تغيير شكل و تولد حقيقي وجود ندارد.
بر اساس علم طبيعت امپدوكلس آتش، هوا، آب و خاك كه او براي اولين بار آن ها را عناصر اصلي ناميد به منزله قواي فاعله اي هستند كه چون به سنبت معيني در ساختمان آلي موجود زنده با هم تركيب شود موجب سلامت بدني است (ب 85 تا 87) و تا آن جايي كه مي دانم بقراط و سقراط و ارسطو نيز چنين نظري داشتند.
او اولين كسي بود كه وجود هوا در جو را با يك آزمايش يا بهتر است بگويم مشاهده به اثبات رساند و علت خسوف را دريافت، هر چند اعتقادات غريبي - كه البته در يونان آن روزگار چندان هم غريب نبودند - همچون تحريم حبوبات، تناسخ و به طبع آن تحريم گوشت و خود را خدا خواندن را از او گزارش كرده اند.
در كنار اعتقاد به عناصر چهار گانه نظريه فلسفي مهم ديگر او اعتقاد به حركت دوره اي از مهر به ستيزه و برعكس بود. او معتقد بود جهان - كه همانند پارمنيدس كره مي پنداشتش - روزگاري از مهر - كه عناصر را به يكديگر نزديك مي كند و تركيب مي سازد - سرشار بود و ستيزه در خارج آن قرار داشت اما به مرور ستيزه وارد كره مي شود و مهر از آن خارج مي گردد و زماني كه ستيزه كاملا جاي مهر را گرفت عكس اين حركت آغاز مي شود تا مهر كاملا وارد كره شده و ستيزه خارج گردد و عصر طلايي آغاز گردد و دوباره برعكس.
تفاوت جالب توجه اين نظريه با نظريه هراكليتوس در اين است كه امپدوكلس برخلاف هراكليتوس از مهر نيز در كنار ستيزه نام مي برد.
امپدوكلس تبار اشرافي داشت ولي با اين همه در صدر حزب دموكرات مبارزه مي كرد و در نهايت مجبور به جلاي وطن شد. هر چند در دوران تبعيد به جاي اتحاد با شرق و عمل بر ضد حكومت شهرش به فلسفه و حكمت گراييد.
اين نكته را نيز بايد خاطرنشان كرد كه امپدوكلس منكر وحدت بود و بر آن بود كه امور طبيعت نتيجه جبر و تصادف است نه قصد و عمد (ر 104). هر چند در اين عبارت كه راسل در تاريخ فلسفه خود آورده كمي تناقض ديده مي شود.

چگونه مي توان در برابر شهري كه نفوس آن از دويست و پنجاه هزار تجاوز نمي كرد و اكثريت مطلق آن را زنان و كودكان و بردگان شامل مي شدند و چنان مشاهيري را در فلسفه، سياست و هنر به جهان عرضه كرد سر تعظيم فرود نياورد؟

+ به تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 0:32 از امین ریاحی |


درباره يه نشريه كه بچه هاي اصلاح طلب دانشگاه فردوسي چاپ كردن يه چيزايي بايد بگم:

اول اين كه اسم اين نشريه ژاژه و خوب اگه قبل از انتخاب اسم نظر من رو مي پرسيدن مي گفتم كه اين اسم براي فضاي خودموني تر وبلاگ مناسبه ولي براي يه نشريه اونم ارگان بچه هاي اصلاح طلب اصلا مناسب نيست. خلاصه اين كه با اين كه من پايه هر جور كمك مالي و نوشتاري و اينا هستم من نگفتم همچين اسمي بذارن، حالا اگه كسي دوست داره فكر كنه من گفتم خوب فكر كنه. اتفاقا فكر كردن كار خوبيه... .

دوم اين كه سرتونو درد نيارم اين نشريه با اين كه خيلي لايت بود نذاشتن پخش شه . خوب نذاشتن، دانشگاهه ديگه پادگان كه نيستش كه بخواد استقلال داشته باشه و اينا... .

مهمون اومد خدافظ.


چي مي گفتم؟ رشته كلام پاره پوره شد. ها ديگه خلاصه اين كه بريد ديگه بريد نشريه بي نشريه.

+ به تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 22:9 از امین ریاحی |


La la la la la la...
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

به رقص آر مرا با چنگي آتشين، به رقص آر مرا تا زيباي‌ات
به رقص آر مرا از تنگناي هراس، تا گستره آرامش
مرا چون شاخه‌ي زيتوني بر گير و کبوتري باش که رو به سوي خانه پرواز مي‌کند
به رقص آر مرا تا نهايت عشق
به رقص آر مرا تا نهايت عشق

+ به تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 17:16 از امین ریاحی |


از قديم الايام رسم بر اين بود كه هر بقالي و چقالي چرتكه اي سر ميزش مي گذاشت و حسابي و كتابي، حالا كه عصر، عصر كامپيوتر است و فضا و حساب و كتاب من ماندم تو كه كافي شاپي زدي و براي خودت برو بيايي داري و قلم و كاغذ و متري و سانتي متري لابد، چرا دودوتا چارتا نمي كني كه اي بابا من كه هم قد اين ها نيستم كه كل انداختم و عرض خودم مي برم و زحمتشان مي سازم.
چهار پنج سال است كه پاي ما را چسبيديد و ول هم نمي كنيد، ول كن برادر. گيريم كه چهار سال، چهار سال يعني بيش از هزار روز. هزار روز مي داني يعني چقدر زياد؟ يعني خيلي زياد. سم پاشي كه هنر نيست، ولي هزار روز آن لگن را با خود اين ور و آن ور بردن و بالا پايين كردن و سم پاشيدن به مولا هنر است. نپاشان.
حالا هم دوره افتادي و در كافي شاپت ملت را جمع مي كني و از اين در به آن در مي زني و در مي آيي كه اين ها آدم بدا هستند و و ما خوبا و بازي نخوريد و فلان... .
هيچ نشستي با خودت فكر كني كه چه كرده اي كه مستقل و چپ و عدم خشونت و مدرن كه هيچ، سر و صداي بچه هاي شاهرود و شرق و پلي تكنيك را هم در آورده اي؟ چه شده كه بچه ها زير چشم بند بايد نصيحت بشوند كه زبل باشيد؟ يا حالا از زبل خان ياد بگيريد؟
آقاي با تجربه، تو كه بايد بداني كه حداقل من يكي كه ليبرالم و هدفم وسيله ام را توجيه نمي كند و براي هدف هر چند كه آزادي باشد و آرامش و شادي، از آزادي و آرامش كسي مايه نمي گذارم و شادي ديگري را غيرقابل صرفنظر مي دانم. همين ليبرال بودن مرا بر آن داشته كه فارغ از بهانه هايي مثل هدف و اتحاد و وحدت جنبش به تو اشارت كنم كه دست و پايت را جمع كن، زشت است.
نگرد، مشكل اين جا ها نيست، تا دنيا دنياست كافي شاپ بازي كن و جلسه بگذار و برحذر كن و سم بپاشان، درد من اين جاست كه مي گويند زنگ مي زني به ملت و مي گويي فلاني هستم و از فعالين سياسي و مي خواهم با شما و فلان... .
مي داني اگر به جاي سياسي، مي گذاشتي ادبي، هنري چه مي دانم صنفي اقتصادي حرفي نبود. نمي گويم مبارزه سياسي تقدس دارد و عالم و آدم بايد بنشينند بزنند تو سرشان كه فلاني و فلاني در بندند و فلاني متواري و فلان... . حرف من اين است كه حداقل به احترام همين زنداني ها هم كه من و تو سنگشان را به سينه مي زنيم و به حرمت خون هايي كه در اين راه ريخته شده بيا و مردي كن و ديگر از مبارزه سياسي براي جواني كردن هاي خود - كه در جاي خود محترم است - مايه نگذار.

+ به تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 2:54 از امین ریاحی |


- ببين براي من مهم نيست، اصلا مهم نيست، ولي اگه ازت پرسيدن مجردي يا نه، بگو نه. يه جفت كفش زنونه هم بذار جلوي در، اينجا آدماش فضولن.
من رو نگاه مي كنه و آروم سرش رو بالا پايين مياره، يعني كه تاييد كن.
- باشه چشم. خيالتون راحت باشه.
- پس تو جلسه مي بينمت.
- باشه.
همينطور كه از پله ها پايين مي ره:
- يادت نره ها (فكر كردم مي خواد ساعت جلسه رو بگه).
بر مي گرده و به جاكفشي اشاره مي كنه.

***
ساعت 8 - خونه مدير ساختمون - جلسه 13 + 1
بيشتر از 13 نفرن. زن و شوهرا، پيرمرد پيرزنا و اينا... .
- خوب، من به نوبه خودم و البته از طرف بقيه واحدها بهتون خوش آمد مي گم.
(اشتباه نكنيا، فكر نكني جاي لوكس و خفني بود، بيشتر چيز كلاس بود، چيز كلاس در قاسم آباد)
ادامه مي ده:
- خوب همسايه عزيز شما چند نفرين؟ خونه رو خريدين يا اجاره كردين؟
- والله اجارست.
تكيه مي دم به پشتي مبل و دستام رو رو رانام مي كشم تا زانو و بعد به هم گرشون مي زنم و گوشه لبم كج مي شه و چشام برق مي زنه.
- من با آ...م (يه نگاهي به مدير ساختمون مي ندازم، داره لبخند فروشندگي تحويلم مي ده و باز سرش رو آروم آروم بالا پايين مي كنه) با... (واژه ها رو مزه مزه مي كنم، احتمالا معني گي پارتنر رو نمي دونن) دوست دخترم زندگي مي كنم.

***
كاش بودي، بايد مي ديدي چه طور ريدم به يه عمر دغل بازي.

+ به تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 12:15 از امین ریاحی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قرآن كريم

صبر و ثبات ورزیدند
و بدی را به نیکی دفع می کنند...
و چون سخن لغوی بشنوند
از آن اعراض کرده و گویند
اعمال ما از ما و اعمال شما از
شما
بروید سلام بر شما که ما
هرگز مردم هرزه گوی نادان را
نمی طلبیم


خانه
درباره امين
پست الكترونيك
عناوین مطالب وبلاگ



نوشته هاي پيشين

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پيوندها

--------------------------
از فردوسي

مهدی سقایی - پادباش
مهدی سقایی - آنارشي
مهدی سقایی - راديكال
مالك عجم
ابوالفضل حاجي زادگان
نويد صابري
نويد صابري
ديويد
سينا حيدري
آبنوس
حسين رجب پور
مهرزاد
مصطفي توفيقي
هتل اگزيستانس
گودال هاي بي شيشه
حرفهاي نگفته

--------------------------
جامعه شناسي

جامعه شناسي ايران
جامعه شناسي و فلسفه
من و دیگری

--------------------------
فلسفه

شهر فلسفه
اينك فلسفه
نوشتارهاي فلسفي
تاريخ فلسفه
فلسفه و حكمت
حكمت و فلسفه
اطلاعات حكمت و معرفت
كافه فلسفه
بحران
بانك مقالات
دپارتمان فلسفه
Hellenica

--------------------------
انديشمندان

هانري كربن
احمد فرديد
داريوش آشوري
مصطفي ملكيان
آرش نراقي
حنايي كاشاني
احمد قابل

--------------------------
سياسي، اجتماعي

مجتبي بيات
نوبت مردم
منطقه مرده

--------------------------
از خراسان

محمدرضا لطفی یزدی
علي رضا كياني
محاوره
مجيد خرمي
امير اقتنائي
نرگس شيراز
اردشير بهاريان
امين قاسمي
ميثم كوشافر
کرکره

--------------------------
دوستان ديگر

انيس
دراژه
كدئين
سيم آخر
آغازي متفاوت
بنفشه افتخاري
نفرين و آفرين زمان
يادداشت هاي يك مرجان
مچالگي

--------------------------